|
چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 17:11 :: نويسنده : هانیه
"سرم را بالا کردم ٬ سرش را بالا کرد دید که مرا می شناسد ٬ خندیدم گفت: دوستیم ٬ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ ٬ گفتم دوستی که تا ندارد گفت تا مرگ ! ٬ خندیدم و باز گفتم : دوستی تا ندارد گفت باشد تا پس از مرگ ٬ گفتم : نه نه نه ٬ تا ندارد گفت: قبول باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که با شد گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یک تا بگذار اما من اصلا تا نمی گذارم نگاهم کرد ٬ نگاهش کردم او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید گفت : بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم گفتم : باشد تو بگذار ٬ گفت : سلام هروقت که همدیگر را می بینیم سلام می کنیم ٬ گفتم : قبوله سلام ها ادامه داشت ٬ یعنی که سالهای سال دوستیم ٬ دوست دوست او امشب آمده است تا خداحاظی کند. می خواهد برود برود آن دور دورها می گوید : می روم اما زود بر می گردم ٬ من می دانم می رود و بر نمی گردد خندیدم .... می دانستم دوستی او تا دارد مثل همیشه ..." نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |